نام: | |
ایمیل: | |
آیا چند همسری انسانی و اخلاقی است؟
چند همسری به گونه ای که اسلام آن را ترسیم نموده،کاملا انسانی و اخلاقی است.
به این علت اخلاقی است که به مرد اجازه نمی دهد که هر گاه و با هر زنی که خواست ارتباط نامشروع برقرار نماید.
علاقه و ارتباط با زنانی دیگر تنها در دایره مشروع و با رعایت شروط و حقوق آنهاست که جایز است.و ارتباط پنهانی و خلاف دین و اخلاق را جایز و روا نمی داند.
در ازدواج بویژه ازدواج دوم و...بایستی خانوادهء زن در جریان قرار داشته باشند و به آن رضایت بدهند،و دست کم اعتراضی نداشته باشند،و بر اساس مقررات دنیای امروز در دفاتر ازدواج رسمی ثبت بشود. و برپایی مراسم جشن و شادی و دعوت دوستان و استفاده از دف و موسیقی برای شادمانی هر چه بیشتر مستحب می باشد.
و از آن نظر انسانی است که مردی مسوولیت تامین زندگی مادی وعاطفی و انسانی زنی بی سرپرست را به عهده می گیرد، و او را در کانون گرم خانواده خود راه می دهد و از کرامت و حیثیت او دفاع می کند.
و در مقابل ایجاد ارتباط زنا شویی مرد مهریه و جهیزیه را برای او فراهم می نماید، و مخارج زندگیش را تامین می کند، و او را در خانواده که هسته اجتماعی و وسیله ای است برای رشد و نمو نسلهای آینده مشارکت می دهد.
حتی مرد به هنگام بارداری و وضع حمل و مشکلات و احیانا مراجعات به پزشک و مخارج، آن زن را تنها نمی گذارد، و همچون دوست و خدمتکاری در کنار او خواهد بود.
و فرزندانی را که نتیجه آن ارتباط انسانی گرامی و مشروع است به خود نسبت میدهد، و به این کار افتخار هم می نماید، و میوه هایی از درخت شیرین محبت را به آیندگان تقدیم می نماید و آیندگان هم برای این کار او را مورد تحسین قرار خواهند داد.
در مورد پدیده چند همسری همچنان که دکتر مصطفی البساعی رحمه الله علیه می گوید: «با ازدواج مجدد ممکن است مرد از لذتهای محدودی بهرمند شود، اما در واقع مشکلات و محدودیت های نامحدودی را بر دوش خود می گذارد.»
در نتیجه به خاطر پاسداری از ارزشهای اخلاقی و صیانت از شرافت و کرامت انسانی، ازدواج مجدد نظام و برنامه ای اخلاقی و انسانی است.
چند همسری در غرب
قضیه روابط با زنان و یا موضوع چند همسری در غرب به هیچ وجه قابل مقایسه با نظام وبرنامه اخلاقی و انسانی چند همسری در اسلام نیست.تا جاییکه یکی از نویسندگان غربی با قاطعیت می گوید:در میان غربی ها هیچ کس نیست که از روابط زناشویی خارج از ازدواج مصون باشد.حتی زمانی که در لحظات واپسین مرگ نزد کشیشی زبان به اعتراف بگشایند،اعترافات آنها از بیان روابط نامشروع _ حتی برای یکبار هم که بوده _ خالی نمی باشد.
تعدد زوجات در فرهنگ و جامعه غرب واقعیتی است غیر قابل انکار که بدون وجود قانون و مقررات انجام می گیرد.اما نه به اسم همسر دوم و سوم و ... بلکه به نام دوست و رفیق و معشوقه.
در فرهنگ غربیان این ارتباط میان زن و مرد به سه و چهار و ... محدود نمی شود، و حد و مرزی را برای آن نمی شناسد.
با علم و اطلاع زن و فرزندان معمولا انجام نمی گیرد ، بلکه در خفا و پنهانی زن و مرد بیگانه آن روابط را برقرار می کنند.
و مرد در مقابل ارتباط با زنان متعدد دارای هیچ گونه مسوولیت مالی نیست. و تنها هدف او استفاده از زیبایی و هتک حرمت و حیثیت آنها است و سپس آنان را در منجلاب ذلت و خواری و فقر و احیانا مشکلات بارداری و بچه داری و یا سقط جنین و ... رها می نماید.
مردان در ارتباط با تولد فرزندان نامشروع هیچ احساس مسوولیتی از خود نشان نمی دهند و آنها را به خود نسبت نمی دهند، بلکه به عنوان کودکان غیرقانونی و بی سرپرست آنها را تحویل اجتماع می دهند
وآن کودکان تا پایان عمر باید عار و ننگ بی پدری و سر راهی بودن را بر پیشانی خود حمل کنند.
چند همسری و به عبارت صحیح تر چند معشوقه ای بدون آنکه از نظر قانونی، مرد شوهر زن شمرده شود و تعهدات و مسوولیتی در مقابل او پذیرفته باشد، از نظر قانونی رواست اما در واقع از همه ارزش های اخلاقی، بیداری وجدان و شعور انسانی تهی است.
تعددی است که انگیزه آن شهوت پرستی و خودخواهی و فرار از مسوولیت پذیری است.
با مقایسه هدایت اسلام در زمینه تعدد زوجات و ره آورد چند معشوقه ای در فرهنگ غربی معلوم می گردد که کدام یک اخلاقی و انسانی است و کرامت و حیثیت زن را مصون می نماید. و کدام یک تهی از اخلاق و فضیلت میباشد، و در واقع این کار غربی ها آلت دست قرار دادن و سوء استفاده از زنان و نوعی به بردگی کشانیدن آنان است.
منبع:کتاب "دورنمای جامعه اسلامی" تألیف دکتر یوسف قرضاوی
ترجمه: عبدالعزیز سلیمی
سوال: اگر انسان در انجام کاری موفق نشود... یا به خواسته ای که دارد نرسد. از کجا باید بداند که این خواست خدا بوده و مصلحتی در کارست یا کم کاری و کم همتی خودش است؟
جواب: با عرض سلام و تحیت.
دوست محترم!
نکته مهمی در این ارتباط عرض می شود که شاید نگاه شما را به مسئله عوض کند.
وظیفه انسان تلاش و کوشش در حد وسع و توان در انجام تکالیف الهی است. محدودیت دانش و آگاهی انسان هم جزء مواردی است که وسع و توان انسان را تعیین می کند. وقتی دانش ما محدود است انتظار خداوند هم از ما به قدر همان دانش است، و نه بیشتر.
خداوند می فرماید: "لایکلف الله نفسا إلا ما آتاها"
ما اگر کلاه خودمان را قاضی کنیم و احساس کنیم به وظیفه عمل کرده ایم، و بدانیم که دیگر کاری از عهده ما برنمی آید، پس از آن دیگر باید امر را به خدا واگذاریم و به اراده او راضی باشیم.
با این وجود باید بدانیم که همه چیز تحت اراده خداوند است، و حتی در آنجا که ما در انجام وظیفه کوتاهی کرده ایم، نتیجه عمل ناقص ما را هم اراده خداوندی است که می دهد، و در شرائط ما بهترین گزینه است.
این آموزه دینی که "الخیر فی ما وقع" اختصاص به آن هنگامی ندارد که ما به وظیفه خود عمل کرده ایم، بلکه حتی در جایی که ما کوتاهی کرده ایم هم این حکم جاری است. تنها فرق در این است که ما با انتخاب سوء و کوتاهی خود قابلیت های بالاتر خود را از دست داده ایم؛ ولی در همین حال هم آنچه خداوند مقدر می کند بالاترین ظرفیت ما در این حالت را پوشش می دهد.
اگر به وظیفه مان عمل کردیم و در کاری موفق نشدیم، خیالمان راحت است که شکست به سبب کوتاهی ما نبوده، بلکه همه ظرفیت مصلحت ما در این بوده است. اما اگر در انجام وظیفه خود کوتاهی کردیم و موفق نشدیم، این احتمال هست که کوتاهی ما این تقدیر را برای ما رقم زده باشد، ولی همین عدم موفقیت هم در این حالت به مصلحت ما است، و اگر با وجود کوتاهی موفق می شدیم خیر ما در آن موفقیت نبود.
با آرزوی توفیق.
موسسه ذکر ـ قم.
باستانی.
به نقل از سایت: http://www.tebyan.net
|
توهم خشونت (اسلام و مسأله خشونت)
اگر خشونت را به معنای «استفاده غیرعادلانه از زور بر خلاف قوانین یا حقوق دیگران» بگیریم، اسلام مخالف مطلق آن است. حقوق بشر توسط فقه اسلامی، تعریف و بر آن تاکید شده است که نه تنها مسلمانان بلکه تمام پیروان مذاهب دیگر را که اهل کتاب خوانده می شوند، در بر می گیرد. اگر در جوامع اسلامی، خلاف این چیزی می بینیم، نه به خاطر آموزه های اسلام بلکه به دلیل سوءبرداشت مسلمانان از پیام الهی است. هیچ دینی نمی تواند کاملاً کاستی های ذاتی یک انسان را بی اثر سازد، اما این که خشونت به معنایی که گفته شد در جوامع اسلامی مشاهده می شود، چندان حائز اهمیت نیست، بلکه مهم این واقعیت است که علی رغم بسیاری از عوامل منفی اقتصادی و اجتماعی تشدید شده توسط استعمار، اضافه جمعیت، صنعتی شدن و مدرنیزاسیون که موجد از جای شدگی فرهنگی نیز شده و بسیاری عوامل دیگر، اعمال خشونت غیرعادلانه علیه دیگران، در بسیاری از کشورهای اسلامی کمتر از غرب صنعتی است. اگر مراد از خشونت، «تندی افراطی و خشونت بار» باشد، اسلام مخالف صریح آن است. اسلام به میانه روی نظر دارد و اخلاق اسلامی بر اصل اجتناب از افراط و رعایت اعتدال بنا شده است. هیچ چیزی بیش از تندی و غضب در اسلام مذموم نیست تندی افراطی که جای خود دارد. حتی اگر قرار بر تمسک به زور شد، باید بنا بر میانه روی باشد. سرانجام اگر خشونت را در معنای «تحریف منظور یا واقعیت در جهت آسیب به دیگران» بگیریم، اسلام به کلی با آن مخالف است. هرگونه تحریف حقیقت بر خلاف آموزه های اساسی اسلام است؛ حتی اگر کسی از آن متضرر نشود. در نتیجه، باید تاکید کرد که از آن جا که اسلام تمام وجوه زندگی را در بر می گیرد و هیچ تمایزی میان مومن و غیرمومن قائل نیست، با مسئله اجبار و قدرت که ویژگی این جهان است درگیر است. اما اسلام، با هدایت نیروی اجبار در جهت ایجاد تعادل و هماهنگی، استفاده از آن را محدود کرده و خشونت را از آن جهت که تجاوز به حقوق خدا و بندگانش است، نکوهیده است. هدف اسلام، نیل به صلح است؛ اما این صلح تنها از طریق جهاد و استفاده از قوه قهریه به دست می آید که ابتدا از انضباط درون آغاز می شود و ما را به سوی زندگی در جهان، مطابق با احکام شریعت هدایت می کند. اسلام، به دنبال آن است تا انسان را قادر سازد در هماهنگی با طبیعت خداگونه اش زندگی کند و از این طبیعت تخلف نجوید. اسلام استفاده از زور را تا آن حد تجویز می کند که با تمایلاتی که انسان را از واقعیت ذاتی خود دور می کنند، به مقابله برخیزد. استفاده از زور تنها در این راه جایز است. اما این امر، با خشونت، آن گونه که معمولاً درک می شود، معادل نیست، بلکه اعمال اراده انسانی و تلاش در جهت تنفیذ اراده الهی و تسلیم اراده انسانی در برابر اراده الهی است. از این تسلیم، صلح(سلام) برمی خیزد و پس از آن اسلام و تنها از طریق همین اسلام می توان خشونت نهفته در نهاد انسان خاکی را مهار کرد و شیطان نفس را مقهور ساخت و به این ترتیب، انسان به صلح با خویشتن و جهان می رسد، چرا که دیگر در صلح با خدا به سر می برد. نقل از: http://www.bashgah.net/modules.php?name=News&file=article&sid=19349 |
نویداخلاقی فر
نویداخلاقی فر
اسلام و سعادت زندگی
ممکن است کسی بگوید:صحیح است که اسلام،همه شئون انسانی را که درعصرنزول قرآن وجودداشته متعرض شده وازاین جهت میتوانسته است اجتماع آن روزرابه سعادت حقیقی وتمام آرزوهای زندگی برساند. ولی مرورزمان راههای زندگی انسانی راتغییرداده،زندگی فرهنگی وعلمی وحیات صنعتی تمدن امروز هیچگونه شباهتی با زندگی ساده14قرن پیش که به وسائل طبیعی ابتدایی اکتفا کرده بود ندارد.انسان بر اثر مجاهدتهای طولانی وسخت،به جائی ازترقی وتکامل مدنی رسیده که اگربااوضاع چندقرن پیش اومقایسه شود،مثل اینست که اصول بین دونوع کاملا متباین مقایسه کرده ایم. چطور قوانینی که برای تنظیم زندگی آن عصر،وضع شده می تواند وافی به اداره حیات متشکل عظیم امروزباشد؟چگونه ممکن است یکی ازاین دوزندگی بتواند بارهای سنگین زندگی دیگر رابه دوش کشد؟
جواب این گفته این است که:اگردوعصروزمان ازلحاظ صورت زندگی با هم اختلاف داشتند،باعث نمی شودکه درشئون کلی زندگی باهم اختلاف داشته باشند،بلکه اختلاف ازنظرمصادیق وموارد است.
به عبارت واضح تر:انسان درزندگی احتیاج داردغذابخورد،لباس بپوشد،خانه لازم دارد که درآن مسکن کند،وسائلی لازم داردکه اووبارهای سنگین اوراازجایی به جایی ببرد، اجتماعی لازم دارد که بین افرادآن اجتماع ادامه زندگی دهدوامثال آن ازضروریات زندگی انسان است.
اینهایک سلسله نیازمندیهای کلی تغییرناپذیری است که تامادامیکه انسان،آسان است ودارای این فطرت واین ساختمان ومادام مه زندگی انسان،زندگی انسانی است، به این چیزها احتیاج دارد،انسان ابتدایی باانسان دراین جهت هیچگونه فرقی باهم ندارند.اختلافیکه هست ازمصادیق وسایلی است که انسان بواسطه آن احتیاجات مادی خودراتامین می کند،وهمچنین مصادیق حوائج ونیازمندیهایی که کم کم انسان به آن آگاه شده ووسایل دفع آن حوائج رانبز یادمیگیرد.
توضیح آنکه: انسان ابتدایی هرچه میوه وگیاه وگوشت شکارپیدامیکرد،باطرز ساده ای تغذیه می کرد ولی امروز بافکر خلاق وابتکار خودهزاران جورغذا وآشامیدنیهایی گوناگون درست کرده که هریک دارای خاصیتهای زیادی هستند که طبیعت انسان، ازآن استفاده می کند،رنگهای گوناگون ومزه های مختلف وکیفیات بیشمار دارندکه هم چشم آدمی وهم ذائقه ولامسه اوازآن بهره برمیدارد،وهزار جوراوضاع واحوال دیگری که قائل احصاء نیست.
این همه اختلاف بین این دودوره زندگی درموضوع غذاباوصف تفاوت فاحشی که ایجادکرده،مغذلک دراین خصوصیت باهم فرق دارندکه همه این " غذا" است وانسان به منظورسدجوع واطفاء نائره ی شهوت خودباآن تغذیه می کند(وهمچنین درمورد لباس ومسکن و)...
توجه کنید:همانطوریکه این اعتقادات کلی درباره ی اینکه غذالازم است ولباس ومنزل وسایرلوازم زندگی،لازم است ازاولین روززندگی نوع انسان بااوبوده وباتحول اعصار مختلف،هیچگونه فرقی باهم پیدانکرده،بلکه همان اعتقاد اول کاملا باآخرین مرحله ترقی منطبق است،همینطورقوانین کلی که دراسلام مطابق دعوت فطرت وبرای به وجودآوردن سعادت،وضع شده است،براثرآنکه وسیله ای ازوسایل زندگی جای وسیله دیگرراگرفته،باطل نمیشوداگراین وسیله جدید،بااصل فطرتنداشته باشد،اسلام باآنموافق استواگرمخالف باقوانین اساسی خلقت باشد اسلام باآن موافق نیست، خواه درعصرجدیدباشد، یاعطرقدیم.
جایگاه علم در قرآن مجید و بیگانگی تازیان با علم
خطاب قرآن
2-1- همانطور که سرچشمهی کتاب و درس و تعلیم و تعلّم قرآن مجید و سنّت نبوی است، برنامهی اعزام محصّل به خارجه نیز، اول بار از قرآن و سنّت است. در قرآن مجید میفرماید: « فلولانَفرٌ مِنْ کُلِّ فِرقَةٍ مِنهُم طائِفةٌ لِیَتَفَقَهوا فی الدّین »: یعنی باید از هر طایفه و قوم و قبیلهای، یک دسته را برای تحصیل علوم و معارف دینی به خارج فرستاد، چرا مسلمانان در این امر کوتاهی میکنند و محصّل به خارج نمیفرستند.
این دستور در موقعی بود که روز به روز بر وسعت دایرهی نفوذ اسلام افزوده میشد و دسته دسته اقوام از عرب و عجم داخل دین اسلام میشدند. مدینهی طّیبه ، مرکز فقاهت یعنی فهم و استنباط احکام و مسائل مذهبی و مجمع قّراء و حفّاظ کلامالله مجید بود.
اعراب بدوی بیابانی که مذهب اسلام پذیرفته بودند، اکثر سواد خواندن و نوشتن نداشتند و احکام و مسائل دینی را نمیدانستند؛ این بود که اسلام دستور داد که از هر قوم و طایفهای یک عدّه برای تحصیل مسائل دینی مسافرت کنند و بعد از آنکه احکام دینی را آموختند، به وطن خود بازگردند و آن را ما بین طایفه و قبیله و عشیرهی خود رواج بدهند؛ و بالجمله برای تحصیل علم سفر کنند و در مراجعت معلّم دیگران باشند، همین عمل که امروز ما بین ملل و طوایف عالم معمول است.
مصطلحشدن کلمهی «فقه» که در اصل به معنی فهماست در مورد علم به احکام و دستورات دینی، از همین آیه مأخوذ شده است. (الفقه فی اللغة الفهم و فی الاصطلاح هوالعلم بالاحکام الشرعیةِ الفرعیه عن ادلتها التفصیلیه: تعریفات جرجانی)
در حدیث نبوی آمده است که: «طَلَبُ اِلْعِلْمِ فَریضَةٌ عَل"ی کُلِّ مُسْلِمٍ». (باید دانست که کلمهی «مُسْلِمه» ندارد که اصلاً جزو حدیث نیست و اشخاص بیاطلاع از پیش خود آن را علاوه کردهاند تا به خیال خودشان تحصیل علم اختصاص به مرد نداشته باشد). از این قبیل احادیث که دربارهی علم و علماء گفته باشند، بسیار داریم. از جمله احادیث نبوی: «اَلْعِلُم اَفْضَلُ مِنَ الِعبادَة» و «اَلْعِلْمُ میراثی و میراثُ الاَنْبیاءِ قبلی» و «اَلْعُلَماءُ وَرَثَةٌ الاَنبیاء» و «اَلْعِلْمُ مصابیحُ الاَرض» و «اَلْعُلَماءُ قادَهٌ» و «اَلْعِلُم اَفْضَلُ مِنَ العَمَل».
پیغمبر اسلام صلوات اللّه علیه در مورد اسیران جنگی تعلیم بیسوادان را فدیهی آزادی قرار داد، و این امر خود نشانه کمال اهتمام اسلام است در تحصیل علم و به اصطلاح امروز مبارزه با بیسوادی!
این قضیّه مربوط است به واقعهی جنگ بدر که در سال دوم هجری اتّفاق افتاد. در این جنگ گروهیاز طایفهی قریش که نسبت به دیگر طوایف و قبایل عرب با سوادتر بودند، اسیر شدند. پیغمبراکرم دستور داد که هر کدام از اسیران که سواد خواندن و نوشتن داشته باشند، میتوانند به جای بذل مال و سربهای در هم و دینار، ده نفر از مسلمانان را خواندن و نوشتن بیاموزند و آزاد شوند. پیغمبر به این وسیله مدرسهی سیّار تعبیه فرمود و عدهای کثیر از این راه با سواد شدند.
در عرب صدر اسلام علم و سواد به هیچوجه رایج نبود، شمارهی کسانی که فقط سواد خواندن و نوشتن داشته باشند، هم بسیار قلیل و محدود و معدود بود. حتّی ما بین صحابهی پیغمبر نیز اهل سواد بسیار کم وجود داشت. (1) کُتّاب وحی یعنی کاتبان قرآن از جنس و نژاد خود عرب مانند علی علیهالسلام و عثمان ذوالنوّرین، انگشت شمار بودند. امّا طولی نکشید که به واسطهی دخول اقوام دیگر در حوزهی اسلام مخصوصاً ایرانیان که وارث علم و دانش و تمدّنی کهن سال بودند، و اختلاط و امتزاج عرب با ایشان، شعاع علم و ادب بر سراسر بلاد عرب گسترده شد، و در نتیجهی همین امتزاج ما بین عرب و سایر ملل عالم از ایران و ترک و هند و روم و ملل عبرانی و سریانی، نهضتی شگفتانگیز در علوم و آداب پدید آمد، و تمّدن جهانگیر اسلامی را که تاکنون مابین اقوام و طوایف بشر نظیر نداشته است، به وجود آورد.
مقدمات تأسیس مدارس از قرن دوم نهاده شد
2-2- از قرن دوم هجری مقدّمات تأسیس و بنای مدرسه که مختصّ درس و بحث و تعلیم و تعلّم است، فراهم آمد و در قرن چهارم هجری، مدرسه و دانشگاه در ممالک اسلامی ساخته شد. اوّلین دانشگاه بزرگ رسمی اسلامی « جامع ازهر » مصر است، که در قرن چهارم هجری در ایّام خلافت المعزّلدینِ الله فاطمی به مباشرت «جوهر» که سپهسالار و قائد سپاه او بود، در سنهی 361 ه ق ساخته شد که هنوز دایر است و بزرگترین مدرسهی عالی مذهبی مصر محسوب میشود.
داستان آن بوسه !
سال 19 هجری امیرالمومنین عمر بن الخطاب _ رضی الله عنه _ لشکری را برای جهاد با روم فرستاد. "عبدالله بن حذافه سهمی" رضی الله عنه به همراه این لشکر بود.
قیصر روم داستانهای زیادی درباره لشکر مسلمین و صدق ایمان و فداکاریشان در راه عقیده شان شنیده بود و به سربازانش دستور داده بود اگر اسیری از مسلمین گرفتند زنده به دربارش بیاورند... از مسلمانانی که در آن جنگ اسیر شدند قهرمان اسلام عبدالله بن رواحه سهمی بود...
امپراطور روم نگاهی طولانی به قامت عبدالله بن رواحه – رضی الله عنه – انداخت و سپس خطاب به او گفت: من پیشنهادی برای تو دارم!!
عبدالله پرسید: چه پیشنهادی؟
قیصر گفت: پیشنهاد می کنم نصرانی شوی... در آن صورت آزادت خواهم کرد و گرامی ات خواهم داشت
عبدالله در کمال عزت رو به سوی قیصر کرد و گفت: هیهات! مرگ برایم صد بار از آنچه مرا به آن می خوانی با ارزشتر است!
قیصر [که می خواست او را آزمایش کند] گفت: من تو را مردی شجاع می بینم، اگر پیشنهادم را بپذیری تو را در آنچه دارم شریک خواهم کرد.
اما عبدالله بن حذافه که در غل و زنجیر بود جواب داد: "حتی اگر تمام پادشاهیت را و تمام سرزمین اعراب را به من دهی تا برای یک چشم بر هم زدن از دین محمد برگردم قبول نخواهم کرد"
قیصر گفت: پس تو را خواهم کشت!
عبدالله گفت: هر کاری می خواهی بکن!
آنگاه دستور داد تا عبدالله را به صلیب ببندند و طوری که عبدالله نشنود به نیزه اندازش دستور تا نیزه را میان پاهای عبدالله بیندازد... (تا او را بترساند)
و در این میان باز پیشنهاد خود را تکرار می کرد اما عبدالله هیچ توجهی نمی کرد...
قیصر وقتی دید این کار فایده ای ندارد به آنها دستور داد عبدالله را از صلیب پایین بیاورند و دستور داد دیگ بزرگی پر از روغن کنند و بر آتش گذارند تا آنکه روغن به غلیان آمد و سپس دستور داد دو نفر از اسرای مسلمان را بیاورند و در برابر دیدگان عبدالله بن حذافه درون دیگ بیاندازند...
و عبدالله دید که چگونه استخوانهای آن دو شهید بر روی روغن ظاهر شد...
سپس امپراطور رو به عبدالله کرد و باز او را به نصرانیت دعوت کرد اما عبدالله از قبل هم مصمم تر شده بود!
امپراطور که از او مایوس شده بود دستور داد تا او را درون دیگ بیاندازند.
هنگامی که عبدالله را به سوی مرگ می بردند ناگهان اشک از چشمانش جاری شد. سربازان که تا آن وقت اشک عبدالله بن حذافه را ندیده بودند قیصر را باخبر کردند...
قیصر که این را شنید خوشحال شد و فکر کرد عبدالله بالاخره از مرگ ترسیده است و دستور داد او را بیاورند.
وقتی عبدالله را به پیش قیصر آوردند دوباره از او خواست دینش را رها کند و نصرانی شود اما عبدالله پیشنهادش را دوباره رد کرد!
قیصر که واقعا گیج شده بود گفت: وای بر تو پس برای چه گریه کردی؟!
عبدالله گفت: "با خود گفتم اکنون در این دیگ انداخته می شوم و همین یک جان که دارم خواهد رفت در حالی که من دوست داشتم به اندازه موهای بدنم جان داشتم و همه آنها در راه الله در این دیگ انداخته می شدند..."
قیصر که واقعا درمانده شده بود و در مقابل ابهت خود را از دست رفته می دید گفت: آیا قبول می کنی پیشانی من را ببوسی و در مقابل آزادت کنم؟
عبدالله گفت: اگر تمام اسرای مسلمان را هم آزاد کنی!
عبدالله می گوید: با خود گفتم او نیست جز دشمنی از دشمنان